
باید بروم...گم شده ام ...باید بیابمش ...
گم شده ام در این سال ها...
دلم تنگ است ...
برای خودم دلتنگم ...
در جستجوی من کودکم ؛ روی الا کلنگ و سر سره های زمان ...
دلم تاب بازی می خواهد با قهقهه هایی تا آسمان
بروم پیدایش کنم این گمشده را
دلم شیطنت می خواهد
بروم

حرف ها
- حرفها هم مثل آدمها هستند
- گاهی که باید بیایند، نمیآیند
بالا
پایین
...
بالا
پایین
...
بالا
پایین
...
بالا
پایین
...
بالا
پایین
...
بالا
پایین
...
....
....
....
خوب دیگه بازی بسه!

زن بودن ممنوع (!)
چقدر خوشبختم که تو عصر آزادی دارم زندگی می کنم !
این روزها یک دختر می تونه پزشک یا قاضی بشه، یا یکی از افراد نیروی انتظامی باشه،
به تیم ملی بسکتبال بره ، می تونه مدارج شغلی را طی کنه بچه های خودش را در
مهدکودکها رها کنه و هر قدر دلش می خواد سقط جنین داشته باشه ؛ گزینه های
جنسی اون دیگه محدود نیست ؛ خلاصه یه دختر می تونه هر کاری که دلش می خواد
انجام بده ، هر چه می خواد بگه و بشنوه .
تنها یه استثنا وجود داره : "اون نمی تونه یک زن باشه"

اون شب........
اون لحظه........
اون حس عجيب......
..... گذشت......
....... الان فقط براي من يه تصوير مبهم، يه صداي دور؛
....... يه خاطرۀ سرد و يخ زده به جا مونده
....... يه خاطره كه مطمئن نيستم گذشته خودم باشه.
....... يعني واقعاً من اون لحظه ها رو زندگی كردم؟
....... شايد همش يه خيال باشه.....شايد..............
